مناسبت ها

آمار بازدیدکنندگان

2255253
امروزامروز1350
دیروزدیروز1883
این هفتهاین هفته7255
این ماهاین ماه6971
کل بازدیدهاکل بازدیدها2255253

سامانه معرفی کسب و کارهای مجازی گیلان

چهارشنبه, 28 اسفند 1398 ساعت 08:30

نیم نگاهی به عملیات بدر سال 62 تا 63 لشکر عاشورا و نبرد در نیزارها ی دجله عراق و سرنوشت فرمانده لشکر عاشورا تبریز – مهدی باکری به نقل از مصطفی مولوی

عملیات قفل شده بود و عراق به شدت از هوا و زمین لشکر عاشورا را می کوبید ناگهان گلوله مستقیمِ تانک، سنگر مهدی را زیر و رو می کند. سردار مجروح       می شود. از مرکز قرارگاه اعلام می شود به مهدی بگویید بیاید عقب ، بی فایده بود حتی به بی سیم چی مهدی باکری می گویند دستان او را بسته به زور داخل قایق انداخته عقب بیاورند ولی مهدی غرق عشق بازی است کسی جرأت چنین جسارتی را ندارد. قرارگاه مرکزی دست آخر متوسل شد به سردار احمد کاظمی که رابطه اش با مهدی باکری صمیمی بود. احمد می گوید مهدی کجایی؟ مهدی می گفت اگر بدانی کجا نشسته ام پیش چه کسانی نشسته ام. احمد کاظمی می گفت پا شو بیا. مهدی، بی سیم چی مصطفی مولوی می گوید من وسط بودم و پیام ها را می شنیدم. مهدی می گفت اگر بدانی چه چیزهایی می بینم.

احمد می گفت می دانم می دانم ولی دلیل نمی شود که بلند نشوی نیایی.

مهدی می گفت اگر این چیزهایی که من می بینم تو هم می دیدی یک لحظه آنجا نمی ماندی. احمد بیا اینجا تا همیشه با هم باشیم شاید ربع ساعت طول نکشد. احمد کاظمی آمد ، گفت مصطفی! مهدی کجاست؟ بردمش جای اَمن. گفت چه شده مصطفی! چرا نمی گذاری بروم پیش مهدی؟ گفتم دیگر نیاز نیست. احمد کاظمی بغضش ترکید شروع کرد به گریه کردن. مصطفی مولوی (بی سیم چی)   می گوید من آنی یادم به سفر مهدی باکری به مشهد افتادم. قبل از عملیات بدر بود، اولین بار برایم سوغاتی آورد، سوغاتی عجیب . دو حبه قند ، کمی نمک ، یک جانماز دیدم. مهدی حال همیشگی اش ندارد. رفتم قَسَمَش دادم که تو را به خدا از ضامن آهو چی خواستی مهدی که این طور شدی؟ گفت فقط یک چیز. گفتم چی؟ گفت دیگر نمی توانم بمانم. باور کن همین را به امام رضا گفتم واسطه شو، این عملیاتِ آخر مهدی باشد. نمی شد همان لحظه این مطالب را به احمد گفت. گذاشتم توی حال خودش باشد. 

 

امور فرهنگی شیلات گیلان

بازدید 1382 بار

نظرسنجی

نظر شما درباره سایت ؟

حاضرین در سایت

ما 150 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

گالری تصاویر